خرید بک لینک
سلام ! یک طلسمی به آخرین پستی که چندین روزه میخوام به عنوان پست آخرم بنویسم افتاده و همش عقب میفته... از اونجا که پست آخرم رو نمیخوام روزمره نویسی داشته باشه ولی تعریف کردنی دارم برای این پست باز موکولش میکنم به بعد.. ساعت دوازده و نیمه و من خیلی خسته ام. دلم میخواد تند تند بنویسم و برم بیهوش بشم.کل

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: يکشنبه 29 اسفند 1395 ساعت: 2:03

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 4:51

سلام سلام یعنی کی مثل من با خوابش نوبرشو آورده که سه نصفه شب بیدار باشه.تازه مخش اونقدری هنوز قابل استفاده باشه که کلمات رو پردازش کنه و بشینه روزانه نویسی کنه؟ خوب از پسرم بگم یه خورده که با انرژی زیاد شروع کنیم؟ خوب من دورِش بگردم.امروز اولین روز از هفته ی سی و دومشه.درست الان یه ساعتی میشه که باز

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 4:51

عزیزای دلم سلام :) این روزا رو روزهای *بدو بدو* نام گذاری میکنم :) امیدوارم حالا حاصل این دویدن های آخر سالی شروع سال جدید با آسودگی خاطر و بار سبک باشه... بالاخره اون لیست کذایی خونه تکونی رو نوشتم اما به این نتیجه رسیدم که چی؟ خوب من که همه چیزم باید از ریشه تمیز شه مگه میشه مثلا این کابینتم تموم شه مثلا یخچالم بمونه و یادم بره؟ بنابر این گفتم وابسته به مودم و انرژیم هر چی اومد دم دست انجام بدم... بعد این چند ماه آخر که حقوقمون بخور و نمیر شده بود و دیگه اصلا با همسر بیرون میرون درست حسابی نرفته بودیم , برای شام شنبه به یه قرار عشقولانه ی درست حسابی دعوت شدم. صبح شنبه کلاس آمادگی زایمان داشتم که ده صبح رفتم اونم با آژانس که دیرم نشه وقت نشناس بشم اونا منتظرم بمونن.بعد نشستیم دیدم اینا از بیخ شکم ندارن اصن :| گفتم شماها جلسه چندمتونه؟ گفتن اول :| دیگه ماما جان به منشیش گفت اشتباه به این خانم گفتی بیاد و منشی هم گفت حتما خودش اشتباه شنیده... خوب من لحظه ای که زنگ زدم همون موقع چهاردهم ده صبح رو یادداشت کردم اما خوب چه فایده داشت اگه اصرار میکردم اشتباه از اون بوده؟ دیگه گفتم عیبی ن

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 0:23

سلام . یعنی یه عده کچل دور هم جمع شدید میاید پست میخونید هیچ نمیپرسید ربط عنوان و پست چیه؟؟ تو پست قبلی میخواستم یه چیزی بگم که عنوان رو گذاشتم چله تابستون اما یادم رفت ^_^ آقا برامون یه چیزی تو مایه های ده هزار تومن پول گاز اومده... و کلا تو این زمستون خونه ی ما چندان رنگ شوفاژ به خودش ندید... بعد شوهر طفلیم از سرما استخون درد گرفته رسما. به خاطر اینکه من احساس میکنم چله ی تابستونه.خیلی گرمم میشه خیلی... همش مجبور میشم دچار غرب زدگی بشم و کشف حجاب کنم تو خونه :دی بعد شوهرم همش حرص میخوره. هی در عجبه من چجور جونوری هستم؟ خوب من میگم عزیزم شما اگه سردته لباس گرم بپوش دیگه... نمیشه که من و پسرم گرممون بشه همش^_^ بگذریم. جریان سه شنبه که تعطیل شد.فرفر زنگ زد گفت نمیتونه بیاد.خونه ی عمه اش دعوت بودن. هیچی دیگه منم آش نپختم... بعدم کلی کار خونه انجام دادم که تو اینستا نوشتم دیگه... شبم دیگه از ساعت ده کلا خوردن رو تعطیل کردم که صبح امروز برم آزمایش دیابتمو بدم. وای چقدر شب بدی بود... اصلا دیگه تحمل نخوردن ندارم :( کلا دو هفته است خوراکم زیاد شده. دیگه شب هم تا بوق سگ بیدار بودیم... ام

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:03

متعاقب کامنتهای با محبتتون که از دلتنگی کم کم رنگ نگرانی گرفتن,

اومدم اطلاع بدم که به زودی در این مکان یه عدد پست نصب میشود :)

قربون دلای مهربونتون بشم.

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:03

دوستانم یه پست طولانی ادامه ی مطلبه.اگه وقت و حوصله ندارید نخونید :)

ماری جانم من برگشتم. شمال همراه اولم قطع بود الان درست شده.وبلاگتو که پاک کردی.اگه اینجا رو میخونی شمارتو خصوصی برای من بذار.یا هرکی باهاش ارتباط داره بهش بگه بیاد شماره بده باهاش تماس بگیرم.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:03

از بلاگر کبیر به مخاطب های عزیزش! مخاطب های عزیزم سلام به به به به! چه خیابونای شلوغی... چه بوی عیدی... چه آخر زمستونی.. چه ماه جیگری.. چه سری چه دمی عجب پایی.. میبینم که دیگه چشم به هم بزنید میبینید اسم وبلاگم با پست پایان 1395 نوشت تو وبلاگهاتون ستاره خورده... چه حال خوبیه این ماه اصلا... سه شنبه یه روز خیلی تنبل فرم بود. یعنی با وجود اینکه وسط هفته بود من مثل آخر هفته برگزارش کردم.صبحش با آبجی قرار استخر داشتم اما ساعت نه که گوشیم زنگ خورد بصورتِ یه چشم باز یه چشم بسته یه پیام دادم که نمیام و خاموش کردم و از جگر همسر جدا نشدم. دیگه سر ظهر بود که بیدار شدیم و صبحانه و نهارمون یکی شد. بعد من خونه رو نگاه کردم و گفتم امروز روزیه که باید یه کاری انجام بدم که استارت خونه تکونی رو زده باشم.بعد همسر رفت شرکت و من گفتم به نظرم منم بشینم یه لیست از کارهام بنویسم. بعد قلم کاغذ به دست نشستم و گفتم حالا تا ده شب وقت دارم. این شد که باز نشستم سر وبلاگ و دونه دونه وبلاگ شماها رو سر زدم .چند تا سایت متفرقه رفتم چرخیدم. با پسرم یه گپ و گفتی کردم و اخطار آخرم دادم که پای مبارکشو از زیر دن

برچسب: نویسنده: آناهیتا حسنی تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:03

صفحه بندی